|
|
درخت بی بر |
|
|
آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز از جور تبر، زار بنالید سپیدار کز من نه دگر بیخ و بنی ماند و نه شاخی از تیشهٔ هیزم شکن و ارهٔ نجار این با که توان گفت که در عین بلندی دست قدرم کرد بناگاه نگونسار گفتش تبر آهسته که جرم تو همین بس کاین موسم حاصل بود و نیست ترا بار تا شام نیفتاد صدای تبر از گوش شد توده در آن باغ، سحر هیمهٔ بسیار دهقان چو تنور خود ازین هیمه برافروخت بگریست سپیدار و چنین گفت دگر بار آوخ که شدم هیزم و آتشگر گیتی اندام مرا سوخت چنین ز آتش ادبار هر شاخهام افتاد در آخر به تنوری زین جامه نه یک پود بجا ماند و نه یک تار چون ریشهٔ من کنده شد از باغ و بخشکید در صفحهٔ ایام، نه گل باد و نه گلزار از سوختن خویش همی زارم و گریم آن را که بسوزند، چو من گریه کند زار کو دولت و فیروزی و آسایش و آرام کو دعوی دیروزی و آن پایه و مقدار خندید برو شعله که از دست که نالی ناچیزی تو کرد بدینگونه تو را خوار آن شاخ که سر بر کشد و میوه نیارد فرجام بجز سوختنش نیست سزاوار جز دانش و حکمت نبود میوهٔ انسان ای میوه فروش هنر، این دکه و بازار از گفتهٔ ناکردهٔ بیهوده چه حاصل کردار نکو کن، که نه سودیست ز گفتار آسان گذرد گر شب و روز و مه و سالت روز عمل و مزد، بود کار تو دشوار از روز نخستین اگرت سنگ گران بود دور فلکت پست نمیکرد و سبکسار امروز، سرافرازی دی را هنری نیست میباید از امسال سخن راند، نه از پار |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 14:4  توسط آریوبرزن |
|
||
|
|
اشک یتیم |
|
|
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است این گرگ سالهاست که با گله آشناست آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است آن پادشا که مال رعیت خورد گداست بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 13:55  توسط آریوبرزن |
|
||
|
|
جوجهٔ نافرمان |
|
|
گفت با جوجه مرغکی هشیار که ز پهلوی من مرو به کنار گربه را بین که دم علم کرده گوشها تیز و پشت خم کرده چشم خود تا به هم زنی بردت تا کله چرخ دادهای خوردت جوجه گفتا که مادرم ترسوست به خیالش که گربه هم لولوست گربه حیوان خوش خط وخالیست فکر آزارجوجه هرگز نیست سه قدم دورتر شد از مادر آمدش آنچه گفته بود به سر گربه ناگاه ازکمین برجست گلوی جوجه را به دندان خست برگرفتش به چنگ و رفت چو باد مرغ بیچاره از پیش افتاد گربه از پیش و مرغ از دنبال نالهها کرد زد بسی پر و بال لیک چون گربه جوجه را بربود نالهٔ مادرش ندارد سود گر تضرع کند وگر فریاد جوجه را گربه پس نخواهد داد |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 13:53  توسط آریوبرزن |
|
||
|
|
متن شعر کی اشکاتو پاک میکنه |
|
|
كي اشكاتو پاك ميكنه شبها كه غصه داري دست رو موهات كي ميكشه وقتي منو نداري؟ شونه كي مرهم هق هقت ميشه دوباره از كي بهونه ميگيري شباي بي ستاره برگ ريزوناي پاييز كي چشم به رات نشسته؟ از جلو پات جمع ميكنه برگهاي زرد و خسته؟ كي منتظر ميمونه حتي شباي يلدا تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا كي از سرود بارون قصه برات ميسازه از عاشقي ميخونه وقتي كه راه درازه كي از ستاره بارون چشماشو هم ميذاره نكنه ستاره يي بياد ياد تو رو نياره |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 11:42  توسط آریوبرزن |
|
||
|
|
سال 1390 مبارک |
|
|
سلام.
سال نو مبارک. امیدوارم سال ۱۳۹۰ برای همه سالی پراز پیروزی و شادکامی باشد |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 2:12  توسط آریوبرزن |
|
||
|
|
بازی تمرکز حواس |
|
|
این بازی رو اگه بتونید تا حداقل سی ثانیه ادامه بدید یه نابغه هستید.
گفته شده که خلبانان ارتش آمریکا رکورد یک دقیقه رو بدست آوردند. باید ماوس رو روی مربع قرمز وسط نگه دارید و سعی کنید با مربعهای آبی یا دیواره ها برخورد نکنید. آدرس بازی: |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 11:22  توسط آریوبرزن |
|
||
|
|
عکس |
|
|
دانلود عکس
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 20:37  توسط آریوبرزن |
|
||
|
|
داستانک ها |
|
|
امروز بعداز مدتهابه دوستای قدیمیم تو نت سر زدم
حیفم اومد این لینکو نزارم: http://www.dj0o0.blogfa.com/post-152.aspx بخونید حتما لذت میبرید (البته اگه قبلش چند دقیقه ای فکر کنید). بعدشم تو فیلم DR.hitch یه جمله ی جالب بود که مینویسمش: "زندگی به اندازه ی اون نفسهایی که میکشی نیس بلکه به اندازه ی اون لحظاتیه که نفست رو بند میاره." |
||
|
2
نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 23:26  توسط آریوبرزن |
|
||
|
|
بعد از مدت ها... دوباره |
|
|
سلام
بعد از مدت ها باز هم اومدم. انشاالله این بار دیگه تداوم داره کارم و قطع نمیشه. حالا یه داستان از نویسنده ی برزیلی"پائولو کوئیلو" که نظیرش رو ما توی مثنوی مولوی هم داریم: یک استاد و مریدش در بیابان قدم میزدند. استاد به مریدش گفت که بایستی همیشه به خدا اعتماد کند. زیرا خدا به هرچیزی تواناست. شب فرارسید و آنها تصمیم گرفتند چادری برپا کنند. استاد چادر را زد و مرید مامور شد تا اسبها را به صخره ببندد. شاگرد همینکه نزدیک صخره رسید فکر کرد: استاد دارد مرا آزمایش می کند. او گفت خدا به هرکاری تواناست و از من خواست اسب ها را ببندم. او می خواهد بداند من به خدا معتقدم یانه؟ پس به جای بستن اسب ها دعای زیادی خواند و سرنوشت اسب ها را به دست خدا سپرد. روز دیگر وقتی بیدار شدند اسبها رفته بودند. مرید نومیدانه شکایت نزد استاد برد که دیگر به خدا ایمان ندارد زیرا خدا از اسب ها مراقبت نکرده است. استاد جواب داد: تو اشتباه می کنی خدا خواست که از اسبها مواظبت کند اما برای انجام این کار نیاز به دستهای تو داشت که اسبها را ببندی. شبیه این داستان رو تو مثنوی مولانا داریم راجع به اون صحابی پیامبر که پیامبر بهش گفت: "با توکل زانوی اشتر ببند." |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 17:51  توسط آریوبرزن |
|
||
|
|
سال نو |
|
|
بنام خدا یا مقلب القلوب و الابصار یامدبراللیل والنهار یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال اولاً: سال نوی همه مبارک. دوماً: نوبهار است و هوا پرشده از بوی خیار ساقیا جام ُو ولش کن نون و ماست ُو بیار. سوماً: مجید اخشابی میگفت: انسان منتظر یک لحظه ی بخصوص است، انگار که در عین نزدیکی، این لحظه از او سالهای سال دور است. ولی همین که این لحظه ی بخصوص گذشت، انگار که سالهای سال است که گذشته است. چهارماً: باز هم سال نوتون مبارک. |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 4:9  توسط آریوبرزن |
|
||
